تبليغاتX
ای شمعها بسوزید
همنفس
یادته یه روز بهم گفتی

هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون تا مبادا کسی اشکاتو ببینه و بهت بخنده

گفتم : اگه بارون نیومد چی ؟؟!

گفتی : اگه چشای قشنگه تو بباره آسمون هم گریه اش می گیره

گفتم : یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار

گفتی : به روی چشم

...

حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره

و تو هم اون دور دورا ایستادی و داری می خندی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 19:43  توسط میکاییل |