تبليغاتX
ای شمعها بسوزید
همنفس

امروز که از کلاس میومدم تو خیابون یه گربه رو دیدم که تو دهنش یه کبوتر بود!خیلی عجیب بود آخه کبوتره هنوز تکون می خورد.البته یه پسره پرید که کبوتر بخت برگشته رو نجات بده ولی نتونست.گربه هه شکارشو سفت چسبیده بودو ول نمیکرد.نمیدونم کبوتره اون لحظه چه احساسی داشته.ولی دلم براش میسوزه که  زندگیش به اینجا ختم شد.شاید میتونست زن بگیره(یا شوهر کنه).شاید دلش می خواسته که بچه دار بشه....بابا آخه جوون مردم شاید کلی آرزو داشته.کسی چه می دونه؟شاید یه کفتر دیگرو دوست داشته...نه؟ اصلا آگه گربه هه میدونست داره یه نفرو(یه کفترو)که واسه یه کفتره دیگه عزیزه میخوره شاید اشتهاش کور میشد.شایدم براش مهم نبوده.خوب اونم خونه و زندگی داره.باید شیکمه زن و بچشو سیر کنه.واسه اون دیگه عاشق بودن یا نبودن یه کبوتر چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟حالا حتما زن و بچه ی گربه هه کبوتررو خوردن .تازه زنشم حتما به شوهرش که انقد فداکارو با عرضست افتخار می کنه.ولی یکم اونور تر یه کبوتر چشم انتظاره جفتشه که بیاد و باهم بغبغووو کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 22:22  توسط میکاییل |