تبليغاتX
ای شمعها بسوزید
همنفس
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 14:26  توسط میکاییل | 
رفتنت را ديدم تو به من خنديدي آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس يک بغض غريب در ميان برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:6  توسط میکاییل | 
دیگه دارم با خودم حرف می زنم : حالا تکلیف چیه ؟ جواب این دل شکسته رو کی باید بده ! منی که دلم رو شکستن یا اونی که دلم رو شکسته؟ اونی که بی تفاوت به اینکه چی رو داره زیر پاش له می کنه و رد میشه یامنی که مراقب دلم نبودم ؟ اما نه ! تو بی تفاوت نبودی ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضی از آدما نیستی که از صدای شکستن دل آدما لذت می برن ! تو مجبور بودی .... چون      نمی تونستی منو دوست داشته باشی ..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:45  توسط میکاییل | 
در بيمارستاني دو بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش كه كنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعت ها باهم صحبت مي كردند. از همسر , خانواده , خانه , سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند و هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد را براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت. مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان كهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد , هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و روحي تازه مي يافت. روزها و هفته ها سپري شد. تا اين كه روزي مرد كنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در كمال تعجب با يك ديوار بلند مواجه شد !
   مرد متعجب به پرستار گفت كه هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي كرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد كاملا نابينا بود !


+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:13  توسط میکاییل |