تبليغاتX
ای شمعها بسوزید
همنفس

اين چند تا نكته به نظرم جالب بود، براتون فرستادم. اميدوارم خوشتون البته بعيد ميدونم كه ميل من توي روزميل ها قرار بگيره...!!!

 

ــ بهترين دوست اون دوستي كه باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و هيچي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

ــ ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي چيزي رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داديم.

ــ اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق مقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه واگه اينطور نشد خوشحال باش كه تو قلب تو رشد كرده.

ــ در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در عرض يك ساعت ميشه كسي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

ــ دنبال نگاه ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول ميكنه، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه بتونه تورو شاد كنه.

ــ‌ دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني.

ــ رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يه جون داري و يه شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

ــ آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يه انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد كه خوشحال بموني.

ــ هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

ــ شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

ــ شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

ــ عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.

ــ وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:1  توسط میکاییل | 

علت دروغ گفتن مردها

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

" آره " هيزم شكن فرياد زد

فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره

   
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 12:54  توسط میکاییل | 

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:

يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« اين کار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد:  چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده

نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند.

جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

 

 وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:

 « با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 12:51  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 18:22  توسط میکاییل | 

امروز که از کلاس میومدم تو خیابون یه گربه رو دیدم که تو دهنش یه کبوتر بود!خیلی عجیب بود آخه کبوتره هنوز تکون می خورد.البته یه پسره پرید که کبوتر بخت برگشته رو نجات بده ولی نتونست.گربه هه شکارشو سفت چسبیده بودو ول نمیکرد.نمیدونم کبوتره اون لحظه چه احساسی داشته.ولی دلم براش میسوزه که  زندگیش به اینجا ختم شد.شاید میتونست زن بگیره(یا شوهر کنه).شاید دلش می خواسته که بچه دار بشه....بابا آخه جوون مردم شاید کلی آرزو داشته.کسی چه می دونه؟شاید یه کفتر دیگرو دوست داشته...نه؟ اصلا آگه گربه هه میدونست داره یه نفرو(یه کفترو)که واسه یه کفتره دیگه عزیزه میخوره شاید اشتهاش کور میشد.شایدم براش مهم نبوده.خوب اونم خونه و زندگی داره.باید شیکمه زن و بچشو سیر کنه.واسه اون دیگه عاشق بودن یا نبودن یه کبوتر چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟حالا حتما زن و بچه ی گربه هه کبوتررو خوردن .تازه زنشم حتما به شوهرش که انقد فداکارو با عرضست افتخار می کنه.ولی یکم اونور تر یه کبوتر چشم انتظاره جفتشه که بیاد و باهم بغبغووو کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 22:22  توسط میکاییل | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 18:20  توسط میکاییل | 
روی سبزه غذا بخورید

 

عجله کنید

 

روزی هم

 

سبزه روی شما غذا خواهد خورد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 14:0  توسط میکاییل | 

دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر بحث میکرد . عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد !>>

دارو ساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد، پس به دختر معجونی داد و گفت که هرروز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم کم کم در او اثر کند و او را بکشد و به او توصیه کرد در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.>>

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از معجون را در غذای مادر شوهر میریخت و با مهربانی به او میداد .>>

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ، اخلاق مادر شوهر بهتر و بهتر شد>>

تا انجا که یک روز دختر نزد دارو ساز رفت و به او گفت: دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم ، حالا او را مثل مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد که بمیرد ، خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. دارو ساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش . آن معجونی که به تو دادمسم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفتنه است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 13:20  توسط میکاییل | 
                                                   تو به من خنديدي  
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 14:36  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:16  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:14  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 20:52  توسط میکاییل | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:52  توسط میکاییل | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:47  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 16:21  توسط میکاییل | 
 کسی رو برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی برای اینکه تو قلبش جا بگیری خودت رو کوچیک کنی
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 18:18  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 17:12  توسط میکاییل | 
 

من قريبه ديروزم اشنايه امروز و فراموش شده فردا

 

 پس در اشناييه امروز مي نگرم تا در

 

فراموشی فردا يادم کني...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:27  توسط میکاییل | 

قاصدك باز رسيد؛
بالهايش خيس.
از كجا آمده ای؟
همچنان رقص كنان، سر در گم،
پی چيزی می گشت
و نمی ديد مرا؛

... من كه در حسرت يك جمله ز عشق
سالها منتظر خط توام،
پس چرا حرف نداری؟

قاصدك حرف بزن
تو كه پيشش بودی ،
راست بگو، هيچ نمی گفت فلان بن فلان؟
قاصدك حرف بزن،
تا ببينم كه كجاست
شهر رؤيايی چشمانِ به زير؟
من هنوزم كه هنوز
پای حرفم هستم
چه بيايد كه دو چشمم به فدای قدمش
چه نيايد كه مرا
كور خواهد كرد،
انتظار ديدن.

قاصدك باز اگر برگشتي
و اگر پرسيدت
ز فلانی چه خبر،
تو خودت حال مرا می دانی
بوسه بر دستش زن
و بگو....


قاصدك پر زد و رفت
بالهايش خيس،
جمله هايم نصفه

و تو مأيوس شدی
كه چرا باز نفهميد كه در وادی عشق
حرف زدن ممنوع است....؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 21:21  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 21:17  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 23:57  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 23:55  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 20:30  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 20:24  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 20:18  توسط میکاییل | 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 16:38  توسط میکاییل | 
یه زمستونه دیگه هم اومد ! مراقب دلت باش که یخ نزنه ۱؟. و نخوابه تا بهار . قلبت رو هم به آدم برفی  سفید هدیه ندی !!! شب یلدا و زمستونت مبارک   :-؟؟
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 15:7  توسط میکاییل |