تبليغاتX
ای شمعها بسوزید
همنفس
 

وقتی اون چشمای پر از اشکت رو میبینم

 و قطره های اشکی که

 از گونه های قشنگت سرازیر میشه

 و کسی نیست اونا رو پاک کنه!

  وقلبی که زخمش حاصل خنجر بی مهری عاشق دیروزیه

 دلم آتیش میگیره!

  با خودم میگم

 آدم باید عاقلانه عمل کنه

 و مواظب صیادای شیادی باشه

که از عشق به عنوان طعمه استفاده میکنن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 21:22  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 20:19  توسط میکاییل | 

برسنگ قبر من بنویسید خسته بود           اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود       تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید  پاک بود        چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسیداین درخت        عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 13:56  توسط میکاییل | 
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

وساقه های جوانم از ضربه های تیر هاتان زخم دار است با ریشه  چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای و پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید ! گیرم که می برید ! گیرم که می کشید ! با رویش نا گزیر جوانه چه می کنید ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:42  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 13:36  توسط میکاییل | 
 

خیلی دلم گرفته... دلم می خواد برم یه جا که تنهای تنها باشم ..خودم باشم و اون کسی که خواست پا توی این دنیا بزارم ... بعدش اونقدر براش از زندگیم بگم و براش گریه کنم تا شاید دلش به رحم بیاد ....

تنهایی خیلی سخته ... ما 2 نوع تنهایی داریم اونی که تنها تنها هستی خیلی بهتر از اونی هست که تو یه جمع باشی و احساس تنهایی کنی

نمی دونم کی از این حال و روز رها می شم ولی دیگه طاقت ندارم نمی دونم خدا جونم اصلا منا می بینی ؟ چرا من این طوری شدم؟ چرا طاقت و تحملم تموم شده؟ چرا بهونه گیری می کنم ؟

امیدوارم به روزای خوش زندگیم بر گردم  من فقط زمانی احساس شادی میکنم که در جمع دوستانم هستم ولی مدت این شادی هم خیلی کمه .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 13:27  توسط میکاییل | 

دلم تنگ بود خلوتگاهی نداشتم

 خواستم درد دل کنم کسی هم صحبتم نشد 

  برای هرکه حرف زدم خندهای کردو رفت                               

 اما وقتی واسه دیوار درد دل کردم دیوار برام خراب شد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 13:20  توسط میکاییل | 

برای رسيدن به تو

 

 پا پيش گذاشتم

 

خودم را قسمت کردم

 

تو را سهم تمام روياهايم کردم

 

انصاف نبود

 

تو که ميدانستی با چه اشتياقی

 

خودم را قسمت می کنم

 

پس چرا

 

زودتر از تکه شدنم

 

جوابم نکردی

 

 

برای خداحافظی……خيلی دير بود……خيلی دير

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 13:8  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 22:5  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 13:38  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 13:38  توسط میکاییل | 
                                                                                                                                                    تنها ماندن بهتر  از گدايي عشق است
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 13:37  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:45  توسط میکاییل | 
این قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.


خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.


دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي.


خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.


نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.


آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.


آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه يه آهي کشيد... يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.


بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخ رو زمين و شکل مرواري مي شد برمي داش و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.


اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد.


ولي خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجش مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد.


انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درس روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.


....


خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.


يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.


چرخيد و چرخيد.


آسمون رعد زد و برق زد.


دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.


همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشاي سياه مثه شب آسمون٬ با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روي چشاي بسته آدم.


آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.


پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.


تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.


سينشو چسبوند به سينه آدم.


خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش.


آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد.


آدم با چشاش مي خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.

اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.


خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.


ماهم آدمو با فرشتش تنها مي ذاريم.


خوش به حال آدم و فرشتش
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:42  توسط میکاییل | 
به سلامتی درخت. نه به خاطر میوه اش به خاطر سایه اش.

به سلامتی کرم خاکی. نه به خاطر کرمش به خاطر خاکی بودنش.

به سلامتی دیوار. که هر مرد و نامردی بهش تکیه میده.

به سلامتی مورچه که تا حالا هیچ کس اشکش رو ندیده.

به سلامتی سوسک که تا حالا هیچ کس دندوناش رو نشمرده.

به سلامتی خیار. نه به خاطر(خ)ش  به خاطر یارش.

به سلامتی گاو چون نگفت من و گفت ما.

به سلامتی شلغم نه به خاطر شلش به خاطر غمش.

به سلامتی کلاغ نه به خاطر سیاهی اش به خاطر یه رنگی اش.

به سلامتی سگ نه به خاطر پارسش به خاطر وفاش.

به سلامتی سه کَس غریب تنها بی کس.

به سلامتی سه تن ناموس رفیق وطن.

به سلامتی هر چی نامرده که اگه نباشن مردا شناخته نمیشن.

به سلامتی خودت نه به خاطر این که تا آخر خوندی به خاطر این که به بالایی ها بیاد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:32  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:26  توسط میکاییل | 
 

                                         هیچ وقت                                                                 

 به دنبال کسی نگرد که با اون زندگی کنی

                                          همیشه                                                                                    

به دنبال کسی بگرد که نتونی بدون اون زندگی کنی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:21  توسط میکاییل | 
برگ از درخت خسته میشه پاییز همش بهانست
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:32  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:28  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:26  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:12  توسط میکاییل | 

       بنام خدائي كه آفريد

و بنام خدائي كه شاهد شبهاي گريا ن است

 

يه نفر خوابش ميادو واسه خواب جانداره

يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره

مي خواد امتحان كنه تا داره يا نداره

يه نفر از بس بزرگ خونشون گم مي شه توش

اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره

انتخابم مي كنه پولشو اما نداره

يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه

اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

يكي ويلاي كنار درياشون قصر ولي

اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد

مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه همه ميان

يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 21:59  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 21:45  توسط میکاییل | 
امشب دلم داره می ترکهبه خدا درد داره که آدم تمومه لحظه هاشو تو دردو ماتم بگذرونه.بابا مگه یه آدم چقدر  ظرفیت داره به خدا کم آوردم دیگه دارم منفجر میشم ای خدا چقدر دیگه می خوای امتحانم کنی به خودت قسم من رد نهائیم پس امتحان و بزار کنار دیگه بسه تا قیامت می خوای آزمایشم کنی فایده نداره تو که جواب تموم امتحانامو می دونی تو که از همه چیز نگفته خبر داری پس بی خیال شو جون عزیزات بی خیال شو تمومش کن خسته شدم.از اینکه شب سرم و رو بالش بزارم دعا کنم که صبح فردام بهتر از دیروزم باشه و بهتر از امروزم اما صبح پاشم ببینم هیچ فرقی با دیروزم نکرده همش مثل همه هیچ وقتم تغئیر نمی کنه هر چی سعی می کنی بازم چیزی عوض نمیشه اتفاق تازه ای نمی افته .خسته شدم از بس انتظار روز قشنگ و شب دلچسب و کشیدم نخواستیم دل خوشی مال آدمات به ما نیومده بزار تنها باشیم همونطوری که تنها به دنیام آوردی بزار تنهام زندگی کنم تنهام بمیرم.نشد یه روز صبح از خواب بلند شم تو آئینه نگاه کنم موهامو شونه کنم کفشامو بپوشم و آروم آروم پا بزارم تو جاده محبت از کنار هر آدمی که رد شدم با عشق بگه سلام  چه خبر بعدم به تمام دنیای قشگ سرک بکشم و با تمام وجود عشق و حس کنم اما نشد که بشه همیشه به جای داشتن یه دوست یه همدم با تنهائی سر کردم .همیشه وقتی قصد گریه داشتم سرم و رو زانوم گذاشتم یا رو دیوار هیچ وقت کسی نبود که اشکمو رو شونش بریزم اونم با دستای پر از محبت رو سرم دست نوازش بکشه .هیچ وقت کسی نبود که بگه دوست داشتن یعنی چی؟ عشق یعنی چی؟  محبت کجاست؟ وفا کجای این زنجیره قرار داره؟هیچ کس نبود که بگه تو چی هستی؟برای چی به وجود اومدی؟برای چی زنده ای؟ برای چی میمیری؟بعد از مردن کجا میری؟هیچ وقت کسی چیزی بهم نداد که بعدشم بگه مال خودت .هر چیزیم که داشتم ازم گرفتن گفتن مال همه!...نمی دونم برای چی زنده ام؟ به چه امیدی نفس میکشم ؟منتظر کی نشستم؟نمی دونم چه کسی قراره بهم مرحمت کنه؟خسته شدم از ترحم آدمای خاکی احساس میکنم از این آدما نیستم هر چی خوبی میکنم بدی میبینم. بدم نمی کنم بد میبینم؟!....خسته شدم از این زنجیره که با هیچ چیزی از هم باز نمیشه کاش این زنجیره محبت بود کاش؟!....خدایا بدادم برس قبل از اینکه فنا شم!.....
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 15:55  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 23:6  توسط میکاییل | 

شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی٬تو را با لهجه گلهای نیلوفرصدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بين گل هايی که در تنهاييم روئيد٬با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا٬ شايد خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا٬ تا کی٬ برای چه٬ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام برگرد... ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل نمی دانم چرا؟ شايد به رسم عادت و پروانگی مان بازبرای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 21:40  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 23:1  توسط میکاییل | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:37  توسط میکاییل | 

  

داغ  ترانه تو نگام

شوق رسیدن تو تنم

تو حجم سرد این قفس

منتظر پر زدنم

من از تبار قربتم

از آرزوهای محال

قصه ما تموم شده با یه علامت سوال

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:20  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:51  توسط میکاییل | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:49  توسط میکاییل | 
بهترین   دوست  من توی     

 تقدیم به کسی که خودش میداند قدر تمامه دنیا دوستش دارم !

هر کسی گفت او کیست ؟

    I Love You

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:36  توسط میکاییل | 

در بیکران دور..بر روی سنگ گور..با جوهر سرشت..با دست سرنوشت..حرفی نوشته بود..:آرامگاه عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:16  توسط میکاییل | 

ديار غربت

ستاره هاي بيرنگ

کوه هايي پر از نفرت و نيرنگ

اينجا قلبها بوي عشق ، بوي زندگي را ديگر فراموش کرده اند

و تکّّه تکّّه هاي سرد آهن در سينه

مردمان اين شهر روح را با نعره اتوبوس ها صيقل مي دهند.

از صبح تا شب

از شب تا صبح

مرگ گلوي شهر را فشار مي دهد

و در اين زجه هاي زمانه

صدايي آشنا ، صدايي دوست داشتني

صداي رويايي تو اي خوبترين

قلب غريبه را مي نوازد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:9  توسط میکاییل | 

 مردن چه فایده ای داره وقتی حتی زنده بودنت رو کسی یادش نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:6  توسط میکاییل | 
همیشه  در  قلب منی 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:46  توسط میکاییل | 

تا حالا شده عاشق بشی ولی دلت نخواد بدونه    ؟                                                                                                                                                                                       تا حالا شده تمام شب گریه کنی بدون اینکه بدونی چرا ؟                                                                                         دلت بخواد تا صبح بیدار بمونی ولی بدونی به جایی نمی رسی ؟                                                                                             تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ولی نخوای بره ، بعد آروم تو دلت بگی دوست دارم . اما نخوای بدونه ! تا حالا شده ؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 23:23  توسط میکاییل | 

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمرِه بی نصیبیم

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بدنیست

اینجا ولی آسمون اشک ریختن هم بلد نیست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:27  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:24  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:21  توسط میکاییل | 
 از دست تو آخرش معتاد می شم   از دست تو آخرش معتاد میشم
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:52  توسط میکاییل | 

     پرسيد : بخاطر کي زنده هستي ؟

 با اينکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم و بگم " بخاطر تو "  بهش گفتم : " بخاطر هيچکس

 پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي ؟ 

 با اينکه دلم داد مي زد " بخاطر دل تو "  با يه بقض غمگين گفتم " بخاطر هيچکس

  ازش پرسيدم تو بخاطر چي زنده هستي ؟

 در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت :  بخاطر کسي که بخاطر هيچ زنده است

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:44  توسط میکاییل | 
shab haye bi to boodan
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:33  توسط میکاییل | 

((يکی بود ، يکی نبود.يه خدا بود و يه دريای کبود ، که همه بهش می گفتن آسمون...

يه زمين بود و يه شهر و يه غريب، با يه جاده که مسافری نداشت....!!!

توی اين شهر غريب ، زير سايه ی دو تا بيد بلند که هنوز مجنون مجنون نبودن ، يه کسی شايد مثل يه شاهزاده هميشه دنبال گمشدش می گشت...اما اون گمشدشو نديده بود!!فقط از شدت غصٌه غروبا ،يه چيزی مثل بلور ، لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش می ريخت.گونه هاش از غم اونی که نمی دونست کيه !! ، خيس بارون می شدن.

چند تا پائيزم گذشت...و هنوز شاهزاده قصه ی ما مات و مبهوت و اسير ، نگاهش به جاده بودو دلش می خواست يه روز بپرسه از پرستوها که مسافرش ، همون که ....!! اما  شاهزاده  نشونه ای نداشت....

نمی دونست اونی که قراره از راه برسه ، با چشاش چند تا گل مريمو جادو می کنه؟؟!با نگاش به قلب چند تا شاپرک تير می زنه؟؟!!شبنمو از چشای چند تا غريب پاک می کنه؟آيا اصلا اون مياد؟؟؟!!!!!!!......

 شاهزاده  ديوونه بود...ديگه طاقتش مثل عمر گلا رفته بود از کف و پر پر شده بود...   يه شب نيلی و شفاف ، تو يه پاييز قشنگ ، وقتی آدما همه تو خواب و روياشون بودن ،  شاهزاده  دستشو برد به آسمون.با همون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف می زنن ، با خدا غرق تمنٌا شد و راز....

وسط درد و دلش ، يه چيزی مثل يه مرغ ، با دو تا بال طلائی و يه پرواز لطيف ، از رو آسمون آرزوش گذشت... شاهزاده عاشق عاشق شد و بعد چند تا قطره اشک پاک ، لبای غنچه ی آرزوشو تر کرد و گذشت....

 شاهزاده  فهميده بود يه کسی که مثل هيچکس نباشه ، يه روزی مثل يه رويای عجيب مياد و رو غصٌه هاش خط ميکشه ، مشقای صبرشو امضا ميکنه ، زبون فرشته های عاشقو يادش ميده.....اما اون چه شکليه؟؟!!

 شاهزاده  هميشه با گفتن اين سوال سخت ، خوابو از چشمای غمزده اش ميروند!!!....آدمای سرزمين  شاهزاده  ، همشون بنفش و سرمه ای بودن...!!شايدم يه دسته شون خاکستري....، مثل غم وقتی رو برفای زمستون ميشينه...اما  شاهزاده  خودش چه رنگی بود؟؟؟....

هيچکسی جواب اين معما رو بلد نبود....

 شاهزاده  با بچه ها تو کوچه ها دوست نميشد ، شاهزاده تو بازيا هميشه داوری ميکرد ، شاهزاده دوستی نداشت ،شايدم داشت و اونا رو دوست نداشت...آدم عجيبی بود !! عاشق چشمای خيس و دلای ابری و پاک ، که می خوان با يه اشاره برسن به آسمون ، اما دوره راهشون.....!!!

 شاهزاده به جاده و به پنجره سپرده بود که اگه يه روز يه چيزی مثل وحی ، مثل الهام از مسير انتظارشون گذشت ، نذارن بازم بره ، بگن اينجا يه کسی پشت چند تا در بسته زير اين سقف کبود عمريه منتظر ورود يه مسافره....

روزا مثل هم گذشت ... شاهزاده  چاره ای جز دعا نداشت ، شبا اون بود و نياز و آسمون ، اما دنيا واسه اون هميشه اين جوری نموند....

يه روزی که مثل هيچ روزی نبود ، يه فرشته ، يه کسی که مثل هيچ کسی نبود ، با دو تا چشم نجيب ، که دل تموم آدما رو مبتلا می کرد ، با يه لبخند قشنگ و صورتی ، مثل برگای گلای شمدونی ، با نگاهی که پر از عشق به يک چلچله بود ، اومد و واسه هميشه دل  شاهزاده رو برد ...!!! عوضش غصه هاشو ازش گرفت. شاهزاده  حالا ديگه تنها نبود .اون حالا يه چيزی داشت که مثل عروسکای بچه های همبازيش ، ديگه خريدنی نبود....چون خدا اونو برای شاهزاده آورده بود....

اسم قهرمان سبز روياهای  شاهزاده ، همونی که  شاهزاده  عاشق چشماش شده بود ، همونی که  شاهزاده  با ديدنش ديوونه شد، اسم بی نظيری بود...!! اسم دخترک چقدر به چهره ی اون می اومد!!!همونی که  شاهزاده  سفارش نشونيشو به جاده کرد ، عاقبت اومد و موند ، خلاصه دخترک نازنين ما از همون لحظه ی اول دل شاهزاده رو برد به يه جايی که نميدونم کجاست !! شايد از کهکشونای آسمون دورتره ! شايدم همسايه ی ستاره هاست ....آره دخترک شده بود عشق و نياز شاهزاده .زندگيش بود و همين....

 شاهزاده  يه روز دلو به دريا زد ، تو چشای نازدخترک نگاه کرد و با يه شرم خيلی آروم و عجيب و موندنی گفت به اون : دوستت دارم ... ! ولی اون چيزی نگفت .تو سکوتش پر اون حرفايی بود که اگه يه وقتايی گفته نشه قشنگ تره...

شب اون روز عجيب ،  شاهزاده  با دلی آروم وسبک ، با يه آتيش بزرگ که تموم دلشو  سوزونده بود ، به اميد داشتن يه دلخوشی ، که فقط تو دنيا اون صاحبشه چشماشو بست و تو روياهاش نشست... . شاهزاده  با عشق اين فرشته ی صبور و ماه و موندنی ، خيلی بی بهانه زندگی می کرد . شاهزاده  فقط با عشق اين فرشته رفع تشنگی می کرد ....ياد دخترک شده بود راز طلوع زندگيش ...مگه از دوری اون خوابش می برد؟؟شب تا چند ساعتی با عکس اون حرف نمی زد ، تا تموم اتفاقاتی که اون روز واسه اون افتاده بود ، واسه دخترک نمی گفت ، خواب به چشماش نميرفت....!!!سحرم وقتی چشاش ديگه داشت رو هم می رفت ، آرزو می کرد تو روياهاش ببينه فرشته رو....!!

اما  شاهزاده  حالا يه غصه داشت ، يه غم خيلی بزرگ ، رنگ گلهای بنفشه تو غروب ، رنگ بغضی که شقايق ميکنه !!! رنگ پرواز يه قو از رو يه در ياچه ی سرد....می دونين غصه ی  شاهزاده  چی بود؟؟؟
 شاهزاده  ميگفت اگه يه روز يا شب تلخ ،دخترک اون سوار بالای سرنوشت بشه ، اگه تقدير اونو يک جا ببره ، که يه شاهزاده ی ديگه شبا دعا کرده باشه ....اگه اون قبول کنه ، بخواد با سرنوشت بره ....بره پيش  شاهزاده  ، شاهزاده عاشقش بشه !!! اگه وقتی رفت ديگه يادش بره يه کسی پشت يه انتظار زرد ، داره از دوری اون اينجوری پرپر ميزنه ....اگه من مثل جزيره های دور درياها توی خاطرات اون واسه هميشه ناپديد بشم ، اگه اون يادش بره يه مجنونی ديوونشه ، اگه از پيشش بره دق می کنه !!!من ديگه غصه هامو به کی بگم؟؟؟....کی مياد گوش کنه که چرا يه روز يه کسی گفته به من بالای چشمت ابرو.....!!!؟؟

 شاهزاده يه مدتی توی بهار، شب و روز کارش هميشه گريه بود...چاره ای جز اين نداشت.گاهی لا به لای گريه هاش يه کم دعا می کرد ، اين روزا تا يه کسی حرفی به شاهزاده ميزد ، که تحملش براش ساده نبود، روبروی چشمای زيبای نازش می نشست و بهش ميگفت: ببين نازنين ، اينا به شيشه های آرزوم دارن سنگ می زنن ، با حرفاشون دارن بال دلم رو می شکنن ....اون موقع دخترک نازنين ما با يه شيوه ی عجيب ، خيلی نرم و ساده آرومش می کرد....گاهی دلداريش می داد و بعدشم بهش ميگفت اينو هم مثل بقيه زود فراموشش کنه....

 شاهزاده  فقط به حرفای فرشته گوش می داد ، زندگيش بود و همين يه دلخوشی .کسی که از آسمون از اون بالا اومده بود تا نذاره  شاهزاده  بيشتر از اين بين آدمای خشک و بد ، بی پناهی بکشه ، حالا شاهزاده دوباره مثل قبل ، داره از زندگی و آدما نا اميد ميشه .حق داره دخترک اون اگه بره ، دوباره اون می مونه با عالمی آدم بد....آدمايی که گلای باغچه رو دوست ندارن ، آدمايی که رو برگای غريب ، پاييز بشه پا ميذارن، دلشون برای بارون شديد تنگ نميشه ، رعد و برق که ميزنه پنهون ميشن تو خونشون .....يعنی من با اينا زندگی کنم؟؟

اين سوال داشت ديگه ديوونه تر از پيشش ميکرد.هی نشست و غصه خورد ، اما راهش اين نبود.پس يه شب نشست و اين ماجرا رو ، واسه هر کسی که گمشده داره ترجمه کرد.....تا يه روز برای دخترک عزيزش بخونه ، شايد اون بهش بگه چيکار کنه... شاهزاده همين يه عشقو توی اين دنيا داره.جون هر چی گل نيلوفر تنها توی مرداب خوابيده ، شما ها بهش بگين ، کجا صبوری می فروشن؟؟؟!!!اين دوا فقط دست فرشته هاس؟؟!!

دخترک چي؟ اگه بره تحملم تموم ميشه ! دوباره ميشم همون  شاهزاده  گذشته ها...منتها ديوونه تر !!!

خلاصه زندگي اين شاهزاده ، گل خارا و گلای کوچيک  حقيقته...که تو حاشيش فقط با خطٌ سرخ يه کسی از آسمون نوشته :دخترک بمون...تو بری موندن من معنی ديوونگيه....!!! آخرين حرفم اينه:

تو بری آخر اين زندگيه

پس :

                                          (( دخترک جون بمون.....  ))

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 1:40  توسط میکاییل |