تبليغاتX
ای شمعها بسوزید
همنفس
http://204.15.8.180/flashf/mahson.html
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 14:15  توسط میکاییل | 

سلام
این شعر طنز بلند



آي جماعت، چطوره احوال‌تون؟چي مونده از صفاي پارسال‌تون؟نگين فلاني از لطيفه خسته است خداگواهه من دلم شكسته است با خنده شماس كه جون مي‌گيرم براي تك‌تك شما مي‌ميرم حتي اگه فقير و بي‌پول باشيددلم مي‌خواد كه شاد و شنگول باشيدخونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نيست؟چي‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نيست؟حرفهاي گريه‌دار نمي‌پسندين؟مي‌خواين يه جوك بگم كمي بخندين؟خوشا به حال اون كه تو محله‌ش هواي عاشقي زده به كله‌ش كسي كه قلبش اتصالي داره مي‌دونه عاشقي چه حالي داره با اين كه سخته، بازدلنشينه«تپش، تپش، واي‌از تپش» همينه رد وبدل كه شد نگاه اول بيرون مياد از سينه آه اول دل مي‌گه هرچي‌بش بگي فوتينا خواب و خوراك و زندگي فوتينا عاشق شدن شيدايي داره والا«خاطرخواهي رسوايي داره» والاوقتي طرف توكوچه پيدا مي‌شه توي دلت يه باره غوغا مي‌ش هآرزوهات خيلي دورن انگاري توي دلت، رخت مي‌شون انگاري صداي قلبت اون قدر بلنده كه دلبرت مي‌شنوه و مي‌خنده دين و مرام و اعتقادت مي‌ره اون كه مي‌خواستي بگي، يادت مي‌ره مي‌خواي بگي: «فدات بشم الهي»مي‌گي كه: «خيلي مونده تا سه‌راهي؟»مي‌خواي بگي: «عاشقتم عزيزم»مي‌گي كه: «من عاعاعاعا، چيچيزم!»مي‌خواي بگي: «بيام به خواستگاري؟»مي‌گي: «هواي خوبي داره ساري»كوزه ضربه ديده بي‌ترك نيست حال طرف هم از تو بهترك نيست مي‌خواد بگه، «برات مي‌ميرم اصغر!»مي‌گه «تمنا مي‌كنم برادر!»مي‌خواد بگه: «بيا به خواستگاريم»مي‌گه كه: «ما پلاك شصت وچاريم»اول عشق و عاشقي نگاهه نگاه مثل آب زيركاهه بين شماها عشقو مي‌شه فهميداز تونگاها، عشقو مي‌شه‌ فهميد عشق، اخوي، آتيش زيرديگه نگاه آدم كه دروغ نمي‌گه نگاه مي‌گه: «عاشقتم به مولابه قلب من خوش‌اومدي،‌بفرما»حضور حضرت منيژه خاتون چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟براي اون دهان و چشم و ابرو هميشه بنده بوده‌ام دعاگو ، زبس كه رفته عشق، توي قلبم نوشتم اسمتونو روي قلبم خداگواهه تا شما نيايين از تو گلوم، غذا نمي‌ره پايين شبا همه‌ش يادشما مي‌كنم مي‌رم به آسمون نيگا مي‌كنم شما رومثل ماه مي‌كشم‌ هي شباهميشه آه مي‌كشم هي كسي خبر نداره از قضايانه جي‌جي و نه مامي و نه پاپابه جاي مارياكري و گوگوش
نوارگريه‌دار مي‌كنم گوش «قشنگترين پيرهنتو تنت كن تاج سرسروري تو سرت كن چشماتو مست كن همه‌جا رو بشكن الا دل ساده و عاشق من...»دلم مي‌خواد كه از سرمحبت به عشق من بدين جواب مثبت بگين بله وگرنه دلگير ميشم تو زندگي دچار تأخير مي‌شم اگرجواب نه بياد تو نامه‌ت خلاصه قهر، قهر تا قيامت!فداي اون كه نه نمي‌گه مي‌شم عاشق يك دختر ديگه مي‌شم تو بي‌لياقتي اگر بگي نه اند حماقتي اگر بگي نه ببين تو آينه، آاخه اين چه ريخته؟مثل تو صدتا توي كوچه ريخته!تو خانمي؟ تو خوشگلي؟ چه حرفا...حرف زيادنزن، برو بينيم باااا...بشين عزيز، پرت و پلا نگو مرد!اين مدلي نمي‌شه عاشقي كردتو هر دلي يه عشق، موندگاره آدم كه بيشتر از يه دل نداره ... درسته،‌ديگه توي شهر ما نيست دلي كه مثل كاروانسرا نيست بازم همون دلاي بچگي‌مون دلاي باصفاي بچگي‌مون يه چيز مي‌گم، ايشالا دلخور نشين:«قربون اون دلاي‌تك‌سرنشين!»اين روزا عمر عاشقي دوروزه ايشالا پير عاشقي بسوزه بلا به دور از اين دلاي عاشق كه جمعه عاشقند و شنبه فارغ!گذاشته، روي ميز من، يه پوشه كه اسم عشق‌هاي بنده توشه زري، پري،‌سكينه، زهره، سارا وجيهه و مليحه و ثريا نگين و نازي و شهين و نسرين مهين و مهري و پرند و پروين چهارده فرشته و سه اختر دوليلي و سه اشرف و دو آذرسفيد و سبزه، گندمي و زاغي بلوند و قهوه‌اي و پركلاغي ...هزار خانمند توي اين ليست با عده‌اي كه اسم‌شون يادم نيست!گذشت دوره‌اي كه ما يكي بود خدا و عشق آدما يكي بود نامه مجنون به حضور ليلي مي‌رسه اينترنتي و ايميلي! شيرين مي‌ره مي‌شينه پيش فرهاد روي چمن تو پارك بهجت‌آبادزلفاي رودابه ديگه بلند نيست پله كه هس، نيازي به كمند نيست تو كوچه،‌غوغا مي‌كنند و دعوا چهار تا يوسف سر يك زليخا!نگاه عاشقانه بي‌فروغه اگر مي‌گن: «عاشقتم»، دروغه تو كوچه‌هاي غربي صناعت عشقو گرفتن از شما جماعت كجا شد اون ظرافت و كرشمه نگاه دزدكي كنار چشمه؟كجا شد اون به شونه تكيه كردن كنار جوب آب، گريه كردن؟دلاي بي‌افاده يادش به خير دختركاي ساده يادش به خير من از ركود عشق در خروشم اگر دروغ مي‌گم، بزن تو گوشم تو قلب هيشكي عشق بي‌ريا نيست حجب و حيا تو چشم آدمانيست كشته دلبرند وارتباطش فقط براي برخي از نكاطش! پرنده پر، كلاغه پر، صفا پرصداقت، از وجود آدما، پر دلا، قسم بخور، اگر كه مردي كه ديگه گرد عاشقي نگردي ما توي صحبت رك و راستيم داداش عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش حال كذايي به شما ارزوني عشق‌ريايي به شما ارزوني زدم تو خال تون دوباره،‌ آخ‌جان!حسابي حال تون گرفته شد، هان؟!اينا كه من مي‌گم همه‌ش شعاره عشق و محبت شاخ و دم نداره مهم فقط نحوه ارتباطه اينه كه اين قدر سرش بساطه ناز و ادا هميشه بوده جونم حجب و حيا هميشه بوده جونم آدمو تو فكر خيال گذاشتن وقت قرار، آدمو قال گذاشتن وعده اين كه: «من زن تو مي‌شم،وصله چاك پيرهن تو مي‌شم».حرفاي داغ و پخته و تنوري چه از طريق نامه يا حضوري هميشه بوده توي عشق، حاضرهمينه ديگه خب به قول شاعر: «با اون همه قد و بالاتو قربون با اون همه قول و قرار وپيمون كه با من غمزده داشتي، رفتي» تو كوچه تون بازمنو كاشتي، رفتي!چقدر، مونده بي‌حساب و كتاب نامه لاكتاب مون بي‌جواب چقدر وعده‌هاي بي‌سرانجام چقدر توي كوچه، عرض اندام چقدر حرف‌هاي عاشقانه چقدر آه و ناله شبانه چقدر گريه‌هاي توي پستوچقدر وصف خط و خال و ابروچقدر دزدكي سرك كشيدن چقدر فحش و ناسزا شنيدن!چقدر خواب‌هاي، خوب و شيرين چقدر، بعدخواب، ناله – نفرين!خلاصه، عشق و عاشقي همين‌هاست اما تو تعريفش هميشه دعواست اگر دلت تپيد و لايق شدي عزيز من، بدون كه عاشق شدي!

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:52  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 14:26  توسط میکاییل | 
رفتنت را ديدم تو به من خنديدي آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس يک بغض غريب در ميان برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:6  توسط میکاییل | 
دیگه دارم با خودم حرف می زنم : حالا تکلیف چیه ؟ جواب این دل شکسته رو کی باید بده ! منی که دلم رو شکستن یا اونی که دلم رو شکسته؟ اونی که بی تفاوت به اینکه چی رو داره زیر پاش له می کنه و رد میشه یامنی که مراقب دلم نبودم ؟ اما نه ! تو بی تفاوت نبودی ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضی از آدما نیستی که از صدای شکستن دل آدما لذت می برن ! تو مجبور بودی .... چون      نمی تونستی منو دوست داشته باشی ..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:45  توسط میکاییل | 
در بيمارستاني دو بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش كه كنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعت ها باهم صحبت مي كردند. از همسر , خانواده , خانه , سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند و هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد را براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت. مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان كهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد , هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و روحي تازه مي يافت. روزها و هفته ها سپري شد. تا اين كه روزي مرد كنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در كمال تعجب با يك ديوار بلند مواجه شد !
   مرد متعجب به پرستار گفت كه هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي كرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد كاملا نابينا بود !


+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 10:13  توسط میکاییل | 
صدور اجازه ازدواج دختر و پسري كه اينترنتي آشنا شده بودند از سوي دادگاه خانواده

سرويس: فقه و حقوق - حقوق اجتماعي
1385/01/16
04-05-2006
10:53:09
8501-03157: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فقه و حقوق - حقوق اجتماعي

اجازه‌ي ازدواج دختري كه پدرش با ازدواج او مخالف بود، از سوي دادگاه خانواده صادر شد.

به گزارش خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دختر 22 ساله‌ و پسر 25 ساله‌اي پس از آشنايي از طريق اينترنت به دادگاه خانواده‌ي 1 مراجعه كرده و به علت عدم رضايت پدر دختر و ندادن اجازه براي ازدواج، صدور اجازه نامه براي ازدواج از سوي دادگاه را تقاضا كردند.

پدر دختر با حضور در دادگاه علت مخالفت خود را شيوه‌ي آشنايي دخترش اعلام كرد و گفت: بسياري از ازدواج‌هايي كه به اين ترتيب شروع شده سرانجام خوبي نداشته است به همين علت من با اين ازدواج مخالفم.

قاضي شعبه 238 دادگاه خانواده با توجه به محكم نبودن دليل پدر دختر، اجازه‌ي ازدواج آن دو را صادر كرد.

انتهاي پيام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:11  توسط میکاییل | 
 سعی می کنم لایق کلمه انسان باشم (البته خیلی سخته اما غیرممکن نیست) وهمه رو

دوست داشته باشم و در مورد آدمها قضاوت نکنم. بابتش هم تا حالا از آدمها تقدیرنامه ای نگرفتم

اما همه را دوست دارم بخصوص تو را که داری منو ارزیابی می کنی ..................
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 19:57  توسط میکاییل | 

وقتی خدا بهت میگه باشه به تو همون چیزی

رو می ده که می خوای

و وقتی بهت میگه نه یک چیزه بهتر بهت میده

و وقتی بهت میگه صبر کن خدا در تدارک بهترین

 چیزها برای توست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 19:53  توسط میکاییل | 

دستانم بوی گل می داد . . . مرا به جرم گل چیدن محکوم کردند.

ولی کسی فکر این را نکرد که شاید من گلی کاشتم . .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 19:46  توسط میکاییل | 
یادته یه روز بهم گفتی

هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون تا مبادا کسی اشکاتو ببینه و بهت بخنده

گفتم : اگه بارون نیومد چی ؟؟!

گفتی : اگه چشای قشنگه تو بباره آسمون هم گریه اش می گیره

گفتم : یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار

گفتی : به روی چشم

...

حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره

و تو هم اون دور دورا ایستادی و داری می خندی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 19:43  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 19:38  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:2  توسط میکاییل | 

اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتي (که نداري )

۵ شنبه ها بيا مزارم

و گله سرخي   رو قبرم بزار

 تا هميشه اوون گلي که بهت هديه داده بودم بخاطر بيارم ..................

ولي ..............

اگه تو مردي (خدا نکنه )..........

من فقط يه بار ميام سر مزارت .

ميام و اوون دسته گل سفيد مريم که با خونه خودم سرخش کردم

 بهت هديه ميدم و عاشقانه جون ميدم

تا بدوني ..........

 هيچ وقت تنها نيستي

دوستت دارم .....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 14:59  توسط میکاییل | 

چه اشتباهی کردم که اسم تو آوردم خوبیش اینه لا اقل واست قسم نخوردم

راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن جدا می شیم ما از هم چون خیلی ها حسودن

دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب

عکسا و هدیه هاتم می دم به یه واسطه تا که به خیر و خوشی تموم شه این رابطه

حرفای عاشقونه همش مال قدیم مثله همون حرفا که ماها به هم  زدیمه

هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن غصه ها شو یه جوری با مهربونی حل کن

نذار که عشقت واسش مشکل و درد سر شه نذار که از دست تو راهیه یه سفر شه

چه وقتایی طلف شد با تو سر قرارا تکلیفا روشن میشه همیشه تو بهارا

گناه تو همین بود نداشتن صداقت اما گناه من بود نکردن خیانت

سفیدی نگاهت ناب شبیه برف آب میشه زودو فقط به قیمت یه حرف

دیگه خدا نگهدار لحظه های قیمتی من و ببخش عزیزم هر کی داره قسمتی

دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه دلی که بشکن و کدر شه شفاف نمیشه

نه دیگه دوست دارم محال باورم بشه اسم تو دیگه محاله تو دلم  جا بشه

حیف اون بتی که از تو برای خودم ساخته بودم  من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بود

اصل مطلب اینه که برو پی کار خودت دیگه نمی خوامت لعنت به تو و اون روز تولدت

شاید اشتباه اما عاشقا دروغ می گن آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن

اونا که میگن که تا همیشه دیوونتن بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن

اونا که میان به این بهونه ها که اومدن از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن

اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن

اونا که  با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ می گن

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم

حیف اون روزا که کلی ناز چشمات و کشیدم حیف شوقی که تو گفتی داره اما من ندیدم

حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم حیف رویام که به واسه تو از قشنگیاش گذشتم

حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب حیف وقتی که طلف شد واسه دیدن تو توی خواب

حیف با وفایی من حیف عشق و اعتمادم حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم

حیف فرست های نقرم حیف عمرم و دقیقم حیف هر چی به تو گفتم راس راسی حیف صلیقم

حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده حیف احساس طلاییم حیف این عشق و عقیده

حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود

حیف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم  حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیووردم

حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا حیف که تو از راه رسیدی اونو دادمش به دریا

حیف چیزی که ندارم حیف ذوقی که نکردی حیف گرمای دستم که سپردمش به سردی

حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت حیف اعتماد اون روز حیف واژه ی خیانت

حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه سپیده  حیف اون حرفا که گفتی گفتم اشکالی نداره

حیف چشمایی که گفتم به تو با لبای خندون حیف آرزوی دیدار با تو بودن زیر بارون

حیف  هر چی که سپردم حیف هر چی که نبودی حیف تکلیفم بیا روشنش کن تو به زودی

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم

ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری با اونکه پنهونی سر روی شونش میذاری

ما که رفتیم ولی این رسم وفا داری نبود قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید می دونم چند وقت دیگه می شنوم جدا شدید

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود دل ما لایق اینکه بندازی زمین نبود

ما که رفتیم ولی قدرتو دونسته بودیم بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ما که رفتیم تو بورو دل بده دست دیگری به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری

ما که رفتیم تو برو بشین زیر نگاه عاشقش آرزوم اینه فقط طلف نشه دقایقش

ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت ببینم که سال دیگه کی میاد تولدت

ما که رفتیم تو بمون با اونکه از راه اومده اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذیت لا اقل میومدی پیشم واسه خداحافظی....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 21:2  توسط میکاییل | 

هر زني زيباست

پسركي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه ميكني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نميدانم فرزندم. نميدانم.

پسرك نزد پدرش رفت و گفت: پدر ! چرا مادر هميشه گريه ميكند؟او چه ميخواهد؟

پدر تنها دليلي كه به ذهنش رسيد اين بود: زنها همه بي هيچ دليلي گريه ميكنند.پسرك متعجب شد. و او هنوز از اينكه چرا زنها به راحتي گريه ميكنند متعجب بود. تا اينكه شبي در خواب ديد با خدا سخن ميگويد. از او پرسيد : خدايا چرا زنها اين همه گريه ميكنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام. به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد. به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد. ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند. به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام هرگاه نياز داشت تا هرهنگام كه خواست، فرو بريزد اين اشك را منحصرا براي او،. خلق كرده ام تا بتواند از آن استفاده كند

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد

در چشمانش جست و جو كرد

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:29  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:23  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:55  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:54  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:53  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:34  توسط میکاییل | 
راستي دنيا چه غريبه

                        کار آدماش فريبه

                                         واسه کشتن مسيحا

                                                             هر درختي يه صليبه

 دلمون خيلي گرفته س

                         دردمون خيلي بزرگه

                                             گرگا تو لباس ميشن

                                                              هر سگ گله يه گرگه

زين و اسبمونو بردن

                     نذارين راهو بدزدن

                                       توي اين شباي وحشت

                                                              نکنه ماهو بدزدن !

بعضي يا چه پر ستاره

                     بعضي يا چه بي فروغن

                                             بعضي آدما فرشته

                                                                بعضي آدما دروغن

زندگي يه انتخابه

                مي شه خوب بود ، مي شه بد بود

                                                   بايد عاشقونه پر زد

                                                                   بايد عاشقي بلد بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:18  توسط میکاییل | 
چه ساده يگانه شديم.

چه ساده دل و دينم به دست تو دادم .

بی آنكه ديده باشمت يا حتی ... شنيدنی در كار باشد .

بی انكه حتی ...

                   -   نمی دانم ! -

 

ماندم اين همه دوری و اين همه احساس

ماندم از كجای اين بی سو آمدی ...

 

ديگر هيچ نمی دانم!

جز اينكه

 

هر چه از دلم می خروشد و از نگاهم می تراود ... عشق است و عاطفه !!

آنچه آرام و بی صدا بذرش در دلم پاشيدی ...

 

 

می دانم .... می دانم .... می دانم كه می خندی به عاشقانه های من ...

 

             اما بخند !

                   

                   بگذار سهم ساده من هم همين خنده های تو باشد ... !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:6  توسط میکاییل | 

جمله ايي ازت شنيدم توي آخرين تماسم

مثل يه غريبه گفتي من تو رو نمي شناسم!

با يه لحن بي تفاوت زندگيمو تيره كردي

گفتي ممنون ميشم از تو اگه ديگه بر نگردي!

با شنيدنش شكستم به كسي چيزي نگفتم

با خودم قرار گذاشتم ديگه ياد تو نيفتم

داشتم از غمت ميمردم تو سكوت مرگبارم

واسه تو ازت گذشتم .فكر نكن دوست ندارم

مي دونم كه از نبودم جامو خالي حس نكردي

من جواب ازت گرفتم به چه لحن تند و سردي

آخه من چطور عزيزم ديگه نشنوم صداتو

فكر نكن كه بردم از ياد لحن خوب خنده هاتو

لاقل برامون اي كاش مونده بود يه راه آشتي

حيف از اينكه واسه خوبي هيچ راهي نذاشتي

آرزوي رفته بر باد. من مزاحمت نميشم

آخرش نشد بموني واسه هميشه پيشم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:3  توسط میکاییل | 

اين چند تا نكته به نظرم جالب بود، براتون فرستادم. اميدوارم خوشتون البته بعيد ميدونم كه ميل من توي روزميل ها قرار بگيره...!!!

 

ــ بهترين دوست اون دوستي كه باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و هيچي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

ــ ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي چيزي رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داديم.

ــ اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق مقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه واگه اينطور نشد خوشحال باش كه تو قلب تو رشد كرده.

ــ در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در عرض يك ساعت ميشه كسي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

ــ دنبال نگاه ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول ميكنه، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه بتونه تورو شاد كنه.

ــ‌ دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني.

ــ رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يه جون داري و يه شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

ــ آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يه انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد كه خوشحال بموني.

ــ هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

ــ شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

ــ شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

ــ عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.

ــ وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:1  توسط میکاییل | 

علت دروغ گفتن مردها

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

" آره " هيزم شكن فرياد زد

فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره

   
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 12:54  توسط میکاییل | 

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:

يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« اين کار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد:  چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده

نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند.

جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

 

 وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:

 « با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 12:51  توسط میکاییل | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 18:22  توسط میکاییل | 

امروز که از کلاس میومدم تو خیابون یه گربه رو دیدم که تو دهنش یه کبوتر بود!خیلی عجیب بود آخه کبوتره هنوز تکون می خورد.البته یه پسره پرید که کبوتر بخت برگشته رو نجات بده ولی نتونست.گربه هه شکارشو سفت چسبیده بودو ول نمیکرد.نمیدونم کبوتره اون لحظه چه احساسی داشته.ولی دلم براش میسوزه که  زندگیش به اینجا ختم شد.شاید میتونست زن بگیره(یا شوهر کنه).شاید دلش می خواسته که بچه دار بشه....بابا آخه جوون مردم شاید کلی آرزو داشته.کسی چه می دونه؟شاید یه کفتر دیگرو دوست داشته...نه؟ اصلا آگه گربه هه میدونست داره یه نفرو(یه کفترو)که واسه یه کفتره دیگه عزیزه میخوره شاید اشتهاش کور میشد.شایدم براش مهم نبوده.خوب اونم خونه و زندگی داره.باید شیکمه زن و بچشو سیر کنه.واسه اون دیگه عاشق بودن یا نبودن یه کبوتر چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟حالا حتما زن و بچه ی گربه هه کبوتررو خوردن .تازه زنشم حتما به شوهرش که انقد فداکارو با عرضست افتخار می کنه.ولی یکم اونور تر یه کبوتر چشم انتظاره جفتشه که بیاد و باهم بغبغووو کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 22:22  توسط میکاییل | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 18:20  توسط میکاییل |